سر برون آوردن گل از درون برف

 

آسمان باز

آفتاب زر

باغهای گل

دشتهای بی در و پیکر

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

بوی عِطر خاک باران خورده کهسار

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب

آمدن ، رفتن ، دویدن

عشق ورزیدن

در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن

کار کردن ، کار کردن

آرَمیدن

چشم اندازبیابانهای خشک و خسته را دیدن

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن

همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن

در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن و رهانیدن

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن

گاهگاهی

زیر سقف این سفالین بامهای مَه گرفته

قصه های در هم غم را ز نم نم های بارانها شنیدن

بی تکان گهواره رنگین کمان را

در کنار بام دیدن

یا شب برفی

پیش آتشها نشستن

دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله  بستن

آری آری زندگی زیباست

زندگی ، آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش ، رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

 

زندگی را شعله باید برفروزنده

شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو ای انسان

جنگل ای روییده آزاده

بی دریغ افکنده بر روی کوهها دامان

آشیانها بر سرانگشتان تو جاوید

چشمه ها در سایبانهای تو جوشنده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگزار آتش

سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز

زندگی را شعله باید بر فروزنده

شعله را هیمه سوزنده

آری آری زندگی زیباست

زندگی ، آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش ، رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

«سیاوش کسرایی»

درباره نویسنده