زندگی و آثار  ولی الله فوزی تویسرکانی(۱۳۰۹-۱۴۰۱ش)

حجت الاسلام حسین انصاری در یادداشتی درسایت ” نگاه تازه “ به بررسی زندگی وآثار ولی الله فوزی پرداخته است ودر آن آمده است :

در نخستین روزهای سال جاری (۱۴۰۱شمسی)، یکی از چهره های سرشناس روحانی شهرستان تویسرکان، حجت الاسلام والمسلمین شیخ ولی الله فوزی (۱۳۰۹- ۱۴۰۱) با ۹۲ سال سن، در تهران درگذشت و روز پنجشنبه سوم فروردین ماه، از مسجد صادقیه تویسرکان که در بنا و بقای آن نقش برجسته ای داشت، با حضور چشمگیر مؤمنین، تشییع گردید و در کنار بقعۀ مزار استادش آیت الله تألهی در قبرستان بهشت زهرای تویسرکان به خاک سپرده شد. ایشان از جملۀ روحانیون مردمی شهر بود و آن چنانکه از وصف و صنف روحانیت، انتظار می رود همواره مشی مردمی و زندگی اخلاقی داشت و از برخورد معقول و مواجهه منطقی با قضایای اجتماعی، مذهبی و ملی برخوردار بود.
حجت الاسلام فوزی، بیشترین بهره درسی و اخلاقی را از محضر مرحوم آیت الله شیخ علی تألهی خرم‌آبادی(۱۲۵۹-۱۳۵۴ش) کسب کرده بود. استادی که قریب ۲۵ سال، امر تربیت و تدریس اهل علم را در مدرسه شیخ علیخان زنگنه تویسرکان بر دوش داشت. «آیت الله تألهی پیوسته به کار تدریس علوم دینی اهتمام داشت و به تربیت شاگردان می‌پرداخت. در شهرهای «بروجرد» و «درود» شاگردانی پرورش داد. در پی اقامت ایشان در تویسرکان ، طالبان و مشتاقان علوم دینی از دور و نزدیکی در محضرشان گرد آمده و پس از طی مقدمات علوم زیر نظر معظم له ، به دروس فقه و اصول ایشان راه می یافتند. در مدت تدریس ایشان در مدرسه شیخ علیخانی، بسیاری – حتی برخی از بازاریان به فراخور ظرفیت خود – از محضر علمی و اخلاقی ایشان بهره برده و در خدمتشان علم آموزی و شاگردی کرده اند. برخی از این دانش آموختگان، بعد ها از فضلای قم، تهران ، همدان و بعضی شهرهای دیگر بوده اند که تنی چند از آنان اکنون به رحمت ایزدی پیوسته و دیگران همچنان مشغول به خدمت هستند» (انصاری ۱۳۸۵، ص۱۵۹)
اکثر شاگردان مرحوم تألهی در محیط زندگی و اجتماعات مذهبی، منشأ اثر بوده و شخصیت سودمندی داشته و نقطۀ تحول و تحرک سیاسی اجتماعی بوده‌اند. آیت الله سید عبدالاحد رضوی تویسرکانی که زمستان ۱۴۰۰ در قم درگذشته و به خاک سپرده شد نیز یکی دیگر از حلقۀ شاگردان آقای تألهی و از همدوره های مرحوم فوزی به شمار می رفت که از جملۀ شاگردان برجستۀحلقه درس خارج آیت الله اراکی نیز محسوب می گشت و سالها به تبلیغ و تدریس و تألیف همت داشت.

مرحوم فوزی، اهل توجه به فقرا و ملجأ خانواده های محتاج و نیازمند بود و چه در زادگاهش و چه در قم، از بی بضاعتان حمایت مالی میکرد و از همسایگان نیازمند، مطلع و در رفع حوائج مستضعفان کوشا بود و در حل اختلافات مردم نیز همواره می کوشید.

IMG_20220326_163936_696
مردم شهر و توابع شهرستان تویسرکان، حجت‌الاسلام فوزی را بیشتر با عنوان «حاج آقا فوزی» یاد کرده و می شناختند و در این عنوان بی پیرایه، صمیمت روابط مردم با ایشان کاملا آشکار بود. فوزی تویسرکانی، ویژگی ها و اختصاصاتی داشت. از آن جمله یکی بی عمامه بودن ایشان بود. لباس و پوشش ایشان معمولا ساده و متشکل از قبا و عبایی کوتاه و شب‌کلاهی (کلاه بافتنی سیاه رنگ) بود که بر سر می گذاشت و همیشه با همان هیئت منبر می رفت و اقامه جماعت و جمعه می نمود. از دیگر اختصاصات وی، یکی مطالعه روزآمد و توجه به علوم جدید و اخبار سیاسی داخلی و بین‌المللی بود. اختصاص دیگر ایشان، ارتزاق (منبع درآمد) از راه کسب و تجارت در بازار بود که این امر به حضور بیشتر و بلکه تقریبا دائمی ایشان در میان مردم کمک می کرد و یکی از اسباب اعتدال ایشان در برخورد ها و دیدگاه هایشان بود.
در کتاب یادمان تویسرکان ، در شمار شاگردان آیت الله تالهی به طور اشاره و خلاصه، در معرفی مرحوم فوزی که البته آن‌زمان در قید حیات بود چنین نوشته شده است: «در امور اجتماعی، فعال، و در امر تأسیس بناهای مذهبی، عزمش جدی است. در بازار مغازه ای دارد و ارتزاقش از آن. پیش از پیروزی انقلاب، امام جمعه شهر بوده است. پس از آن، سالهاست که به امامت جماعت مسجد صادقیه مشغول است. گاهی در مناسبتها و محافل، وعظ و خطابه‌هایی سودمند دارد و دارای تالیفات چاپ شده و چاپ نشده ای است. از آن جمله است: ۱- عقود الجواهر ، در حدیث؛ ۲- گلستان فوزی؛ ۳- حماسه های ملت به رهبری امام خمینی در باره تاریخ هفده سال انقلاب اسلامی ایران؛ ۴- حیقوق نبی (ع) ؛ ۵– پیامبران در ایران؛ ۶- ترجمه و تحشیه عقود الجواهر که هنوز چاپ نشده است.» (همان، ص۱۶۱) البته این ترجمه و تحشیه اکنون چند سالی است که با نام «زندگی در پرتو دین» چاپ شده و مورد استفاده اهل مطالعه است.
عجالتا، لازم می نماید به چند نکته مفید در بارۀ کتاب اخیر اشاره گردد. از جمله اینکه قلم مرحوم فوزی در ترجمۀ روایات متن، قلمی روان و معمولاً همه کس فهم است. بیش از ۲۰ درصد از روایات کتاب را از «لئالی الاخبار» تألیف شیخ محمد نبی تویسرکانی «ره» (متوفای حدود ۱۳۲۰ق) (ویکی نوشته ای از این بنده در اینجا ) نقل کرده است که از تأثیرگذاری این کتاب در تدوین و تکوین اندیشه روایی مبلغان دینی در ایران، در سدۀ چهاردهم هجری حکایت دارد. همچنین زندگینامه یا کتابشناخت مختصری در بارۀ بیش از بیست و پنج کتاب یا نویسنده، یا شخصیت راویان، در پاورقی ها آورده شده است. مشایخی مانند شیخ کلینی، شیخ صدوق، شیخ طوسی، شیخ طبرسی، شهید ثانی، شیخ بهایی،… و کتابهایی مانند مجمع البیان، وسائل الشیعه، مستدرک الوسائل، لئالی الاخبار، احیاء الشریعه،…و راویانی مانند کمیل نخعی، ابوذر غفاری. مطالبی که کتاب را برای عموم خوانندگان جذاب تر می کند و بر اطلاعات عمومی آنان می افزاید. گاهی ذیل روایات به برداشت ها و مطالب تاریخی معاصر و مرتبط با موضوع می پردازد. مثلا ذیل روایت «نهی از تشبه به کفار» به تاریخ دوره پهلوی پرداخته و غربزدگی رفتاری شدید جامعه را نمونۀ بارز آن می خواند و آن را تقبیح می کند و در مقابل، انقلاب اسلامی و استقلال رفتاری حاصل از آن را ستایش و تمجید می نماید. (فوزی، ۱۳۸۸، ص۳۶۱) باز برای نمونه؛ ذیل آیۀ ۲۱۴ سوره بقره که می فرماید «…وَزُلْزِلُوا حَتَّىٰ یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ ۗ أَلَآ إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ؛ می‌پندارید که به بهشت خواهید رفت؟ و هنوز آنچه بر سر پیشینیان شما آمده، بر سر شما نیامده؟ به ایشان سختی و رنج رسید و متزلزل شدند، تا آنجا که پیامبر و مؤمنانی که با او بودند، گفتند: پس یاری خدا کی خواهد رسید؟ بدان که یاری خدا نزدیک است.» دوران مبارزه با رژیم محمد رضا پهلوی و زندان و شکنجه و شهادت مردم، را یادآور می شود و شرحی از آن سختی ها و ستمها را بازگو می کند که در جای خود، ارزشمند و بیدارگرانه است. (همان، صص۳۷۰-۳۷۲)
از حسن قضا، مؤلف محترم در پایان این کتاب، زندگینامه خودنوشتی با عنوان «شرح مختصری از زندگی مؤلف» آورده است که در برگیرندۀ نسبتاً کاملی از داستان زندگی سیاسی اجتماعی ایشان است و اضافاتی نیز از احوال روزگار عمر خود و تاریخ معاصر شهر و کشور در لابلای سرگذشت خود، گنجانده است که کارآمد و سودمند است. این بنده نیز با وجود آشنایی نزدیک و روابط خانوادگی ابوی با آن مرحوم و رابطۀ صداقت شخصی و ارادت قلبی که با ایشان داشته ام، بهتر دیدم بجای هر نگارشی، نوشته آن مرحوم را عیناً در ادامه این مقاله، منتشر کنم و در اختیار خوانندگان قرار بدهم.
در پایان یادآوری می کنم همچنانکه طی سالها مصاحبت و به ویژه سالهای همسایگی ایشان با خانواده ما در قم، همواره تبادل نظر و گفتگوهای مفیدی در موضوعات مختلف دست می داد، و گاهی نیز مکاتباتی در مورد مسائل دینی و روایی و تاریخی صورت می گرفت. در آخرین دیداری که با ایشان در حضور فرزند دومشان شادروان حسین فوزی، دست داده بود از تألیف دیگری خبر داد که وعدۀ انتشارش را داشت و افزود که مکاتبۀ مرا در تبیین احادیث بیعت ائمه با طواغیت زمان، به استثنای حضرت صاحب الزمان (ارواحنا فداه) -به تعبیر خودشان- چون «مستدل و آراسته» دیده، عیناً در آن کتاب آورده و آن را ستوده است. بنده نیز ضمن سپاس از محبت ایشان، اظهار امیدواری کردم که آن کتاب زودتر چاپ شود و در ضمن عرض شد که موضوع نوشته را به خاطر دارم اما نسخۀ نوشتۀ مورد اشاره را در اختیار ندارم.
در سالهای اخیر، متأسفانه، دورۀ پیری و کهولت ایشان همزمان با سالهای همه‌گیری کرونا، سبب محرومیت مردم و علاقمندان از حضور و دیدار با ایشان شده بود و یکی از خسارت بزرگ اجتماعات مذهبی شهرستان بود که با درگذشت وی به مصداق حدیث شریف مشهور، رخنه ای در جامعه و اجتماعات دینی رخ داد که پُرشدنی نیست. برای سخنرانی در نشست «انتظار و مهدویت در دیوان مصلح» که فروردین ۹۸ برگزار شد، (اینجا را ببینید) از ایشان دعوت به عمل آوردیم که متأسفانه از سخنرانی به دلیل ضعف جسمانی پوزش خواستند ولی با این وجود، در نشست یادشده حضور یافتند و خاطرۀ نیک دیگری از خود به یادگار گذاشتند.
تعهد و قاطعیت و اقدام، سه ویژگی برجسته ای بود که به اندازۀ آگاهی های علمی و سیاسی، همواره از ایشان انتظار می رفت و در رفتارشان دیده می شد. ثبات فکری و خودباوری اعتقادی، شخصیتی استوار به ایشان بخشیده بود که در برابر انحراف های فکری و مذهبی، تردید نمی کرد و ضعفی از خود نشان نمی داد، و در این راه از ملامت‌گران هراس نداشت، اگر چه احترام همه را به خوبی، پاس می داشت و رعایت می کرد.
در اینجا، ضمن طلب مغفرت و مسئلت آمرزش ابدی و علو درجات برای این روحانی عالم و عامل، خوانندگان را به مطالعۀ زندگینامه خودنوشت ایشان -که البته عناوینی را داخل کروشه بر آن افزوده ام- دعوت می کنم.
عاش سعیدا و مات سعیدا. (دیار مقدس قم، جمعه، ۴ فروردین ۱۴۰۱)

شرح مختصری از زندگی [خودنوشت] مؤلف

اکنون که پس از سالها کتاب «عقودالجواهر» را ترجمه نمودم، بنا به تقاضای تعدادی از دوستان روحانی و غیر روحانی در صدد برآمدم مختصری از زندگی سیاسی – اجتماعی خود را در صفحاتی بنویسم. شاید فایده ای بر آن مترتب باشد.

[تاریخ تولد و دوران مدرسه]

اینجانب در سال ۱۳۰۹ در شهرستان تویسرکان متولد شدم. به سن ۶ سالگی بودم که پدرم؛ محمد، (رحمه الله علیه) در غربت که برای مداوا رفته بود زندگی را بدرود گفت و در شهرستان همدان مدفون گردید. در ایام طفولیت تا کلاس سوم ابتدائی در دبستان دولتی درس خواندم. ولی به جهانی راهی بازار شدم پنج سال در مغازه و تجارتخانه محترمین به کسب و کار پرداختم. در این مدت با علاقه زیادی در مجالس دینی و تبلیغی حضور به هم می رساندم. و به یاد گرفتن قرآن مجید و حفظ چند جزوی از آن همت گماشتم. در این هنگام مرحوم سید محمد امامی که خداوند رحمتش کند، مجلس درسی در مسجد باغوار تشکیل داده بود. که پس از اطلاع به همراه سه نفر دیگر از دوستان (آقایان سلیم زاده، نانکلی، ضیائی) به درس ایشان حاضر شدیم. مدت سه ماه در بین الطلوعین امثله و مقداری از صرف را خواندیم. در زمستان به جهت سردی هوا و نبودن محل مناسب درس را تعطیل تا اوائل بهار که مجددا درس را ادامه دادیم.

[تحصیل علوم دینی در مدرسه شیخ علیخان زنگنه]

در این وقت که مدرسه علمیه شیخ علی خانی زنگنه مشهور به مدرسه شاه عباسی که مخروبه شده بود و عده ای از گدایان و فاسقان در آن جا مأوا گزیده بودند، به همت مرحوم حاج ابوالقاسم نوری و عده ای از روحانیون و به کمک حکومت شهر ( در آن وقت به فرماندار حکومت می گفتند) بازسازی و از وجود آن عده پاکسازی و به تعمیر تدریجی آن پرداختند. تا اندازه ای هم آباد و قابل سکونت شد.
ماده تاریخ تعمیر در سردر مسجد مدرسه با کاشی کاری با بیت زیر مزین شده است که با حروف ابجد ۱۳۹۳ هجری قمری میشود؛
ناطق و صامت پی تاریخ تعمیرش بگوید/ نوری از زندان برون آورد الحق یوسفی را.
در این هنگام مرحوم سید محمد امامی، یکی از روحانیون متعهد و متدین شهر تویسرکان از ما دعوت کرد که طلبه بشویم. ما چهار نفر پس از فکر کردن و مشورت، کسب و کار خود را رها کرده و در مدرسه علمیه فوق الذکر مشغول خواندن مقدمات شدیم. حجت الاسلام مرحوم شیخ محمد سبزواری، شیخ قاسم رفیعی، حاج شیخ علی اصغر سنجری و آقای بالجه که خداوند همه را از چشمه رحمتش سیراب کند، یکی پس از دیگری برای ما درس گفتند. در این هنگام طلاب مدرسه حدود ۲۰ نفر شده بودند.
ولی پس از مدت کوتاهی این بزرگواران به رحمت الهی واصل شدند. چون ما بی مدرس ماندیم، از طرف مرحوم مغفور آیت الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی، آقای شیخ محمد باقر شریف زاده، خواهر زاده آیت الله العظمی گلپایگانی را به این شهر اعزام نمود. او سه سال تدریس کرد. مرد فاضلی بود. دروس و علوم جدید را هم خوب می دانست.
پس از رفتن ایشان به تهران مرحوم [آیت الله]شیخ محمد صادق نعیمی که مردی مسن و باوقار بود، برای تدریس به این شهر آمد. سه چهار سال درس داد و به تبلیغ اهالی پرداخت. ایشان هم در این شهر مرحوم شد که پس از نقل جنازه وی به قم و انجام مراسم تدفین (البته آیت الله بروجردی بر جنازه وی نماز خواند و او را در شیخان دفن کردند) عده ما که حدود چهل نفر بودیم و برای تشیع جنازه به قم مشرف شدیم در محضر و منزل آقای بروجردی حضور به هم رسانده پس از تعارفات معمولی تقاضای مدرسی دیگر کردیم که معظم له پس از چندی مرحوم آیت الله شیخ على تألهی را که واقعا عالمی جلیل القدر و مجتهدی زاهد بود به این شهر فرستاد. آن بزرگوار حدود بیست و چهار سال در این شهر تدریس نمودند و اهالی هم از وجودش استفاده کردند. او هم پس از این مدت طولانی دار فانی را ترک گفت و در گلزار شهدای فعلی که تا آن وقت تعداد اندکی از مردم در آن جا مدفون بودند دفن و بقعه ای بر روی قبرش بنا شد.
لازم به ذکر است، در وقتی که آقای تألهی پیر و فرتوت شده بود، بنا به مشورت با ایشان از قم تقاضا شد که مدرسی برای کمک به ایشان به این شهر بیاید که حجت الاسلام آقای شیخ حسن پیشوایی که او هم شخص ورزیده و متینی بود به تویسرکان اعزام شد و چندین سال با پشتکار عجیبی در این شهر مانده و بدون عائله در مدرسه علمیه منزل کرد و ماهی سه چهار روز برای سرزدن به عائله اش به قم می رفت. وقتی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، ایشان به قم برگشت و به مأموریت خود خاتمه داد.
در همان اوایل تدریس، برای گذراندن اوقات بیکاری و ارتزاق از راه کسب، در بازار مغازه ای افتتاح نمودم و به کسب و کار ادامه می دادم و هر روز هم برای درس به مدرسه می رفتم.

[زندگی در حکومت پهلوی اول]

بخشی از دوران کودکی و نوجوانی من مصادف با دوران سلطنت رضاشاه بود که جانب شاهد برخی اقدامات ضدمذهبی آن رژیم از جمله منع عزاداری امام حسین(ع) و برخورد با حجاب در تویسرکان بودم. رضاخان قبل از اینکه شاه ایران شود، ریاکارانه در عزاداری حضرت سیدالشهداء(ع) شرکت می کرد. حسین مکی در کتاب “تاریخ بیست ساله ایران» چنین نوشته است: «رضاخان از روز دوم محرم ۱۳۶۲ قمری در تکیه قزاقخانه شروع به روضه خوانی و عزاداری بر خامس آل عبا(ع) می کرد. دسته های سینه زن و سنج زن که به آنجا می رفتند، از طرف رضاخان وزیر جنگ به هر یک از سران و مؤسسین یک طاقه شال داده می شد و پذیرایی گرمی به عمل می آمد. وزیر جنگ برای آنکه در تمام طبقات نفوذ کند، بدون استثناء تمام روضه خوان ها و ذاکرین را دعوت می کرد. پس از اتمام روضه به هر یک مبلغی پول می داد. مردم هم گروه گروه برای روضه به قزاقخانه می رفتند.»
«مهمتر از این، روز عاشورا دسته قزاقها با یک نظم و تشکیلات مخصوصی به بازار آمده، چند دسته موزیک و اسب یدک همراه داشتند و کاه روی سر خود می پاشیدند. سردار سپه نیز در حالی که سر خود را برهنه کرده بود و کاه روی سر خود می پاشید، در جلو دسته دیده می شد. دسته ای از قزاقها هم سر و صورت خود را گل و لجن زده، عزاداری می کردند، همچنین در شب یازدهم قزاقها شام غریبان گرفته بودند و خود سردار سپه شمع بدست گرفته پابرهنه با آنها همراه بود.»
«تا دو سه سالی این تظاهرات برقرار بود تا اینکه رئیس الوزراء شد و از آن پس، رفته رفته، به کلی روضه خوانی و سینه زنی را قدغن کرد و هر سال نسبت به مجالس عزاداری سخت تر می گرفتند، تا جایی که هر کسی مجالس روضه خوانی می گرفت به شهربانی جلب و توقیف می گردید و از سال ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۹ در ماه محرم از طرف دولت از اصناف و بنگاهها اجبار خواسته می شد که کارناوال راه اندازند. در سال ۱۳۱۹ روز کارناوال مصادف شد با روز عاشورا. کارناوالی مفصل براه انداختند که در کامیونها عده ای خواننده مطرب و فواحش را جمع کرده که در کامیونها برقص و پایکوبی پرداختند این عمل در نظر مردم اثر بسیار سونی داشت.»
آری در شهر ما تویسرکان در این موضوع باندازه‌ای سخت می گرفتند که در خانه ها هم جرأت روضه خوانی نداشتند. حتی اگر کسی کتاب مصیبت میخواند و چند نفر دورش نشسته گوش می دادند، پاسبانی که گشت میزد باخبر میشد جلوگیری می کرد.
هنگامی که به سن ۱۰-۱۲ ساله بودیم در شهر عزاداری انجام نمی شد. روز عاشورا به روستاهای اطراف می رفتیم تا در دسته سینه زنی شرکت کنیم.

[کشف حجاب در تویسرکان و سقط بچه از مادر ایشان]

هنگامی که قدرت رضاشاه زیادتر شد و مردم از استبداد او هراسان بودند، در صدد کشف حجاب برآمد. مقدمات این کار را با همکاری دشمنان دین و ملت فراهم کرد. ماجرای کشف حجاب و جنایات رضا خان و مزدورانش نسبت به نوامیس مردم تهران و شهرستانها حتی روستاها بقدری تلخ بود که بیانش تلخ تر است. راه ندادن زنهای باحجاب به اماکن عمومی و اهانت و کتک زدن به زن هایی که چادر داشتند که با نهایت بی رحمی و بی پروایی پاسبان ها با آنها رفتار می کردند، حتی بعضی از مأموران در شهرها و روستاها پارچه ای که روی سر زنها بود از سر آنها کشیده و پاره می کردند در همین شهر تویسرکان زنها سالی یکی دو بار بیشتر نمی توانستند به حمام و خانه پدرشان بروند. زیرا در بین راه ، پاسبانها علاوه از برداشتن چادر، به آنها اهانت می کردند. مادر اینجانب خواسته بود به حمام برود. پاسبان او را تا در حمام تعقیب می کند. چادر او را بر می دارد که این زن در نتیجه ترس و اضطراب، بچه را سقط می کند. اما این سیاستها در نهایت موفق نبود آنروزها گذشت رضاشاه با ذلت و خواری از کشور بیرون و تبعید شد ولی عزاداری سید مظلومان عالم (روحی و ارواح العالمین فداه) و ارزشهای مذهبی باقی ماند. سال بال هم هر چه بهتر و باشکوه تر ، وسیله اردتمندان به خاندان عصمت و طهارت(ع) انجام شد و می شود (هر که با آل على در افتاد، ور افتاد).
در سالهای بعد با سقوط رضا شاه و در اوائل دهه ۲۰ زمینه برای فعالیتهای مذهبی فراهم شد. فدائیان اسلام و مرحوم مجتبی نواب صفوی و تلاش آنها برای حاکمیت ارزشهای اسلامی در جامعه تاثیر زیادی بر روحیه متدینین داشت و روحیه اسلامی و غیرت دینی نواب، متدینین را به وجد می آورد.
در این سالها و سالهای بعد اینجانب با علاقمندی این مباحث و تحولات جدید را دنبال می کردم و همزمان فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی و امام جماعت و تبلیغ و خدمت به مردم و کسب و کار را ادامه می دادم و موفق به تألیف چند کتاب هم شدم. اولین بار در همان اوایل طلبه گی که مرحوم شریف زاده مدرس ما بود به تشویق آن مرحوم به نوشتن و ترجمه کتاب عربی مشغول شدم، حتی هنگامی که یک ثلث از کتاب شریف «ارشاد القلوب» دیلمی را ترجمه نمودم از دست مبارک حضرت آیت الله العظمی بروجردی در حضور مرحوم شریف زاده به دریافت جایزه‌ای نائل شدم که عبارت بود از سی و پنج تومان که در آن زمان این مبلغ از نظر کیفیت و کمیت، ارزش خوبی داشت.
پس از این تشویق به جمع آوری کتاب شریف «عقود الجواهر» پرداختم که دو مرتبه به چاپ رسید. پس از آن، کتاب گلستان فوزی (گلچین فوزی) را تألیف نموده و سپس کتاب عقود الجواهر را ترجمه نموده که با عربی آن در سه هزار نسخه چاپ و در دسترس قرار گرفته و در پاورقی آن شرح حال کسانی را که از کتاب آنان استفاده کردم نوشتم و در زمان پیروزی انقلاب نیز کتاب «حماسه های ملت به رهبری امام خمینی (ره)» را که مبارزات و تظاهرات مردم سراسر ایران از خرداد ۱۳۴۲ تا خرداد ۱۳۵۸ بود به چاپ رساندم که در سه هزار جلد منتشر شد.

[تغییر فامیلی توسط مرحوم فلسفی]

لازم به ذکر است که فامیلی اینجانب، پهلوانی بود، ولی چون در سال ۱۳۳۶ حجت الاسلام و واعظ شهیر آقای فلسفی جهت چند جلسه تبلیغ به تویسرکان دعوت شده بود به جهت تماسی که در دو جلسه با ایشان حاصل شد، و به جهت اینکه در شب آخر در حضور ایشان و علما و جمع کثیری که در مسجد جامع و پشت بام ها جهت استماع سخنان ایشان گرد آمده بودند، به منبر رفتم و مطالبی بیان نمودم که مورد توجه ایشان و سایرین قرار گرفت، معظم له در منبر قریب نیم ساعت درباره علت تغییر فامیلی حقیر صحبت نمود و با مثال های شیرین و مستدل فامیلی پهلوانی را به فوزی تغییر داد که به همین مناسبت روز نهم ربیع الاول هم از عموم دعوت شد که به منزل بیایند و شیرینی این تغییر فامیلی را بخورند که حضور به هم رساندند.

[مبارزه با بهائیان]

در دهه سی، با توجه به حساسیت و دستور مراجع از جمله حضرت آیت الله بروجردی در جلو گیری از نفوذ فرقه ضاله بهایی در کشور، مبارزه با بهائیت را در سطح شهر انجام داده و تلاش کردیم تا از اقدامات ضد دینی آنها جلو گیری کنیم. زیرا در آن ایام تعدادی خانوار بهائی برای تبلیغ مرام کثیف بهائیت به این شهر آمده بودند. یک نفر مشهور به «موفق» بود که باصطلاح مهندس کارخانه برق بود. البته کارخانه برق خیلی کوچک و ابتدائی بود که در بیست و چهار ساعت فقط شبها تا ساعت بیست و چهار برق تولید می نمود. پس از آن خاموش میشد در آن روز این کارخانه کوچک در کنار محوطه شهرداری امروز بود. یکی دیگر شغلش کفاشی بود و افراد دیگر این فرقه در امور دیگر مشغول بودند. یکی از آنها که در خیابان انقلاب فعلی مغازه بزرگی داشت با تابلو (فروشگاه نور) که وسایل برقی می فروخت مکرر می شنیدم که برخی از مردم و زنان را به منزل خود دعوت میکنند که پس از پذیرایی آنان را دعوت به مرام بهائیت مینمایند.
همین موضوع باعث شد که برای اطلاع درست، کتابهایی را تهیه کردم که بر رد بهائیت نوشته بودند. از جمله کتاب «فلسفه نیکو» که پس از مطالعه دقیق و اطلاع کامل در صدد مبارزه با آنها برآمدم. روزی به موفق مسئول کارخانه برق پیغام دادم جلسه ای تشکیل دهد و دوستانش را دعوت کند تا با هم بحث کنیم، قول میدهم اگر مرا محکوم کردید، در حضور همه مرام شما را بپذیرم. و عده ای از مسلمانان را هم به مرامتان دعوت کنم و اگر شما محکوم شدید، آشکارا از این مرام ساختگی دست بردارید و اعلام برائت نمائید. وی قبول کرد و به منزل خود ما را دعوت نمود. در ساعت معین با دو سه نفر از دوستان به منزل او رفتیم. جز خودش کسی از بهایی ها را ندیدم. علت عدم حضور را پرسیدم، گفت رفقای ما حاضر نشدند که در این مجلس بیایند. با شیرینی خشک از ما پذیرایی نمود. گفتم با هم در این موضوع صحبت کنیم، صراحتا گفت اگر چند مرتبه هم محکوم شوم دست از مرام خود برنمیدارم. از این جهت احتیاج به مباحثه نیست. مجلس به هم خورد ما هم برگشتیم. به ما خبر می دادند که «یزدیان» که جنب اداره فرهنگ آنروز مغازه کفاشی داشت جوانها را اغفال می کند در صدد برآمدیم که شر او را بکنیم. لذا مغازه را از مالک آن اجاره کردم و اجاره بها را نقدا پرداختم. برای تخلیه مغازه شکایت کردم او حاضر نبود تخلیه کند. دو نفر مأمور به ما دادند. مأمورها با ما همکاری کردند. و او را بیرون نمودند. ما مغازه را تحویل گرفتیم و قفل کردیم. ولی بهایی ها ساکت ننشستند. موضوع به تهران کشیده شد. ما را هم تهدید می کردند. بعضی از مسلمانان می گفتند شما نمی توانید با بهایی ها طرف شوید و آخر اسباب زحمت شما را فراهم می کنند. ولی خداوند با ما بود. فرماندار وقت و رئیس شهربانی هم با ما همکاری می کردند. هر چه دوندگی کردند کاری از پیش نبردند. ناچار شدند به تدریج از تویسرکان بیرون رفتند.

[زندگی مسالمت آمیز مسلمانها با یهودیان]

لازم به ذکر است که برخورد با بهائیت بخاطر ماهیت انحرافی و استعماری و اقدامات تخریبی آنها بود و الا ادیان و مذاهب مختلفی در تویسرکان با آرامش در کنار مسلمانان زندگی می کردند و مشکلی با آنها نبود از جمله حدود بیست خانواده یهودی از قدیم الایام در این شهر زندگی می کردند. مردان آنان در بازار مغازه پارچه فروشی داشتند و به کسب و کار مشغول بودند. به محل زندگی آنها کوچه کلیمی ها می گفتند، حمامی جدا و کنیسه ای برای عبادت ساخته بودند. صبح ها که به بازار می رفتیم و از راسته بزازها عبور می کردیم. غالب دکان دارهای مسلمان قرآن را به دست گرفته
تلاوت می کردند. یهودیان هم کتابی به زبان عبری در دستشان بود، می خواندند و با مسلمانان زندگی مسالمت آمیزی داشتند.
مسلمانان هرگز از غذای آنها نمی خوردند، زیرا آنان را نجس می دانستند. یهودیان با مادیات[کنایه از پولدوستی است] سر و کار زیادی داشتند، اشیاء قدیمی و قیمتی را از روستائیان به قیمت کمی خریداری می کردند. قبرستانی جداگانه در کنار مرقد حضرت حیقوق نبی(ع) احداث کرده بودند، که مردگان خود را در آنجا دفن می کردند. حتی هنگامی که برای یکی از آنان اتفاق دلخراشی افتاد و آنها توسط چند سارق به قتل رسیدند همه مسلمانان شهر متأثر و متأسف شدند.

[آغاز فعالیت های سیاسی از دهه ۴۰]

در سالهای دهه چهل، در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی و دفاع از نهضت اسلامی و امام خمینی کوشا بودم از جمله در سال ۴۱ وهنگام ماجرای انجمن های ایالتی و ولایتی و بدنبال آن در سال ۶۲ قیام ۱۵ خرداد، اینجانب در توزیع اعلامیه های امام فعالیت زیادی کردم. و مغازه اینجانب پاتوقی برای بسیاری از مبارزان بحساب می آمد که اسناد منتشر شده از ساواک و شهربانی بعد از انقلاب نیز برخی از این فعالیتها را نشان میدهد. .
هنگامی که شب دوازدهم محرم مطابق سال یکهزار و سیصد و چهل دو که حمله وحشیانه دژخیمان پهلوی به سنگر محکم روحانیت یعنی مدرسه فیضیه که به تلافی نطق تاریخی امام خمینی (ره) در روز عاشورا انجام شد. مردم تویسرکان اعم از شهر و روستا در جریان قرار می گرفتند. اطلاعیه های رهبر (که اولین آنها به تاریخ بیست یک شهر شعبان و دومی در ۱۸ شهر رمضان ۱۳۹۸ قمری بود). و سپس اعلامیه های مراجع عظام بدست ما می رسید که تلاش کردیم تا جایی که امکان داشت توسط جوانان متدین و متعهد پخش و بدست اهالی برسد. طرز رساندن اعلامیه ها بدست مردم باین نحو بود که تعدادی از طلاب و روحانیان تویسرکان که ساکن قم بودند اعلامیه ها و اوراق را بسته بندی نموده توسط رانندگان اتوبوسها که آن وقت از داخل شهر قم عبور میکردند میدادند و سفارش میکردند که بدست اینجانب و یا اشخاص دیگر برسانند که رانندگان هم بدون مضایقه می رساندند. از جمله محله هایی که اعلامیه میرسید و پخش می شد، مغازه اینجانب در خیابان انقلاب نزدیک شهربانی بود. تعدادی اعلامیه به جوانی داده میشد او به مسجدی که جمعیتی زیاد داشت وارد برای اینکه شناسایی نشود موقعی که نمازگزاران به سجده میرفتند اعلامیه ها را در نزدیکی مهر آنها می گذاشت.
اگر در اعلامیه های امام و سایر مراجع عظام تقاضا میشد که فعلا در سیزده رجب یا پانزده شعبان بجای جشن بخاطر جنایات رژیم عزا بگیریم مردم جشنها را تعطیل می کردند و اگر امر می نمودند در فلان موضوع نامه اعتراض آمیز خطاب به شاه یاعلیه بنویسید مینوشتیم، مردم هم امضا میکردند و مخابره می نمودیم.
یادم هست هنگامی که پیام مراجع تقلید باین شهر می رسید علاوه از دهها تلگراف که بوسیله اینجانب بامضاء اهالی به تهران و قم مخابره شد یک تلگراف هم بامضاء هشتاد نفر از بانوان محترم این شهر خطاب به شاه و علم ( رئیس دولت) و مراجع عظام مخابره گردید که اعتراض خود را به تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی که در ۱۶ مهر ماه در هئیت دولت تصویب شد و در آن قید اسلام را از شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان برداشته بودند مخابره کردیم. در خاتمه بعرض می رسانم بقدری اعلامیه از اعلامیه های ارسالی در منزل ما جمع شده بود که پس از پیروزی انقلاب مقدار زیادی از آنها را در محل مخصوصی دفن نمودم.

[ارتباط و حمایت از علمای تبعیدی]

در دهه پنجاه و هنگامی که جمعی از علمای مبارز و فعالان نهضت امام خمینی(ره) به شهرهای مختلف تبعید شدند منزل اینجانب مأمن بسیاری از علمائی بود که به این شهر تبعید شده و یا به دیدن تبعیدی ها می آمدند. از جمله با شوق و علاقه از حضرت آیت الله محمد مومن، آیت الله صالحی نجف آبادی، آیت الله احمدی که به این شهر تبعید بودند استقبال کرده و برای رفع نیازهای آنها کوشیدم. همچنین تلاش کردم تا با مسافرت و سرزدن به علمای تبعیدی دیگری که در منطقه بودند حمایت خود را از آنها نشان دهم.

[فعالیت های اجتماعی]

علاوه بر فعالیتهای سیاسی در این سالها هر گونه فعالیت اجتماعی و دینی دیگری که در شهر انجام می شد به آن می پیوستم مثلا هنگامی که زلزله (خراسان اتفاق افتاد برای آنان فعالانه اقدام به جمع آوری کمک کردم و شخصا وجوهات اهدانی را علیرغم مخالفت ساواک تحویل آیت الله گلپایگانی دادم. همچنین در توزیع مجلات و نشریات دینی مثل مکتب اسلام، مکتب تشیع فعال بودم و جلسات دینی مختلف برای اقشار اجتماع تشکیل داده و ترغیب جوانان به دین را هدف خود قرار داده بودم. .
از اول تکلیف حتی الامکان به رفع اختلافات بین زوجین، شرکاء، همسایگان و اصلاح ذات البین می پرداختم و برای رفع گرفتاری گرفتاران در ادارات دولتی رژیم پهلوی و برآوردن حوائج ذى الحوائج کوشا بودم و برای ساختن مساجد، حسینیه و حمام با کمک افراد خیر تلاش می کردم که بنای مسجد امام جعفر صادق ، مسجد امام حسن در محل ناصران (حافظ شرقی) و بنای فاطمیه در جولستان و مسجد جدید الاحداث امام رضا(ع) در وحیدیه با کمک برادران دینی و اهالی این شهر مرهون این تلاش بود و همچنین ایجاد این قبیل بناها در بعض قراء اطراف شهر تویسرکان و نهاوند از این موفقیت ها به شمار می آید که خداوند را به خاطر توفیق این امور شاکرم.

[اقامه نماز جمعه در تویسرکان، ادامۀ برنامۀ آقای خالصی‌زاده]

اینجانب همچنین چندین سال قبل از پیروزی انقلاب، نماز جمعه را در این شهر و گاهی در اطراف اقامه می نمودم. لازم به ذکر است که سابقه نماز جمعه در این شهر از ۱۵۰ سال قبل بوده است. مرحوم حاج اسماعیل صابونی که از فضلا و مسن ترین افراد این شهر بود از پدرش مرحوم حاج ایاز نقل کرد که او گفت ما در مسجد زرهان نماز جمعه را پشت سر آیت الله محمدعلی تویسرکانی که یکی از علمای بزرگ شهر در دوره ناصرالدین شاه بوده است می خواندیم. پس از ایشان مرحوم حجت الاسلام میرزا همایون که از اجله علما بود نماز جمعه را اقامه مینمود، اعتماد السلطنه که محقق و نویسنده توانایی بوده و در سفر دوم ناصرالدین شاه در التزام شاه قاجار به این شهر آمده در یادداشتهای مختصری که از مشاهدات خود در این سفر نگاشته است، درباره میرزا همایون می نویسد که «وی سید بسیار فاضلی و بی تملقی بود. و کاش امام جمعه تهران هم مثل ایشان بود.»
به هر حال پس از مدتی طولانی، زمان رضا شاه آیت الله شیخ محمد خالصی زاده نماز جمعه را در این شهر احیا کرد. وی که در عراق علیه انگلیس مبارزه کرده بود و از عراق به ایران به شهر نهاوند تبعید شده بود، پس از ۱۱ سال به تویسرکان منتقل و تبعبد گردید. و همیشه در این شهر یک پاسبان با او رفت و آمد می کرد و مواظب کارهای او بود. وی به مجرد ورود به تویسرکان نماز جمعه را به اتفاق آیت الله شیخ محمد مدرس سبزواری اقامه و برقرار نمود که هر هفته نماز جمعه را با جمعیت زیادی که از شهر و روستاها شرکت می کردند، با شکوه خاصی اقامه می نمودند و در خطبه ها مطالب مهمی که مردم نشنیده بودند، بیان می کردند.
در آن وقت عده ای از کارگران ایرانی در جاده سازی برای انگلیسی ها کار می کردند. آیت الله خالصی زاده که دشمن سرسخت انگلیسی ها بود، روز جمعه ای به محل کار آنها حرکت نموده و در آن محل نماز جمعه را برقرار و در خطبه به انگلیسی ها حمله می کند و جنایات آنها را گوشزد می نماید و اعلام می دارد که کار کردن برای انگلیسی ها حرام است. که کارگران عموما کار را تعطیل می نمایند و اعتصاب می کنند. وقتی ایشان به تویسرکان برگشت، مأموران رضاخان آقای خالصی زاده را گرفته به کاشان و از آن جا به یزد تبعید نمودند.
پس از این ماجرا آقای سبزواری و آقای شیخ قاسم رفیعی نماز جمعه را می خواندند و گاه گاهی که آنها نبودند، بنده می خواندم. وقتی که این دو نفر بزرگوار مرحوم شدند طبق وصیت و سفارش مرحوم شیخ قاسم به اطرافیان که شما نماز جمعه را با آقای ولی اله فوزی بخوانید، نماز جمعه به امامت اینجانب اقامه می شد که از همان موقع تا وقتی که در سال ۵۵ به قم جهت ادامه تحصیل مهاجرت کردم نماز جمعه را می خواندم. نماز جمعه در مسجد جامع یا مسجد پایین محله (امام حسین«ع») به شکل باشکوهی برگزار می شد و مردم بسیاری از شهر و روستا در آن شرکت می کردند.

[در جریان انقلاب اسلامی]

در سال ۵۶ و هنگامی که آیت الله مصطفی خمینی فرزند امام خمینی(ره) در عراق به طور مشکوکی به شهادت رسید. در شهر های بزرگ برای ایشان مراسمی برگزار شد ولی در تویسرکان خبری نبود. شب هنگام آیت الله مومن (عضو فعلی شورای نگهبان) که قبلا در تویسرکان تبعید بود با اینجانب تماس گرفت و خواستار تلاش اینجانب برای برگزاری مراسم یادبود در تویسرکان شد که بنده نیز که در قم بودم سریعا به تویسرکان حرکت کردم و ضمن طرح موضوع با آیت الله پیشوایی رئیس حوزه علمیه تویسرکان و کسب موافقت ایشان، مجلس با شکوهی برگزار و اینجانب خود نیز به منبر رفتم و مردم را در جریان امور قرار داده و یاد امام خمینی (ره) و فرزند مرحومشان را گرامی داشتیم.(رجوع شود به اسناد شهربانی )
از اول انقلاب تا پیروزی آن تا حد توان در راهپیمایی و تظاهرات شرکت نموده و مخالفت خود را با اقدامات غیر اسلامی پهلوی همگام با بقیه ملت ایران اعلام نمودم. این تظاهرات نخست به همت جوانان شروع و انجام شد، پس از آن سایر اقشار مردم به آنان پیوستند و به مبارزات ادامه دادند. در تمام تظاهرات دانش آموزان دبیرستانی و دبستانی، دختران و پسران نقش عمده ای را ایفا می نمودند و همچنین اهالی مسلمان و زحمت کش حومه و روستاهای دور و نزدیک در مواقع لزوم و اعلام راه پیمایی دسته جمعی اعم از زن و مرد به شهر آمده با برادران و خواهران همشهری خود هم صدا می شدند و پشتیبانی خود را از رهبر انقلاب اعلام می کردند. بسیاری از این تظاهرات و راهپیمایی ها در سرمای سرد زمستان زیر برف و باران انجام می شد که روستایی ها با تحمل سرما خود را به صف تظاهرکنندگان می رساندند و نیز زنان علاوه بر آنکه با نظم خاصی در تظاهرات شرکت می کردند، در تشویق و ترغیب سایرین نقش عمده ای داشتند و در نهایت نیز با رهبری امام و حمایت های مردم شاهد پیروزی انقلاب بودیم.

[فعالیت در دوران جنگ تحمیلی]

در هنگام جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در حد توان خود به کمک مبارزان شتافتم. تا سال ۱۳۹۰ هنگام جنگ تحمیلی با همکاری عده ای از مؤمنین شهرستان تویسرکان از جمله مرحوم حاج آقا فتاحی که یکی فعالان کارهای خیر بود، پایگاهی در جبهه چنگوله در شهر مهران (با تابلو پایگاه صلواتی شهرستان تویسرکان مستقر در چنگوله) جهت تغذیه و پذیرایی از عزیزانی که با بعثیان کافر می جنگیدند اعم از ارتشی، سپاهی و بسیجی برقرار نمودیم. در هر ۱۰ روز چندین نفر از دوستان به آن محل اعزام می شدند، تا از جوانان در جبهه پذیرائی کنند، و پذیرایی عبارت بود از صبحانه و در تمام روز از شربت خنک، دوغ خنک که از ماست شهرمان تهیه و با مشک زده شده بود و نیز برخی میوه جات که از تویسرکان و روستاها تهیه و حمل می کردیم. توضیح آنکه آن پذیرایی مختصر ارزش زیادی داشت، چه آنکه هوای آنجا بسیار گرم بود. وقتی عده ای از عزیزان که از راه می رسیدند چه آنهایی که از جبهه بر می گشتند و چه آنهایی که از مرخصی بر می گشتند، چند لیوان شربت یا دوغ خنک با قدری نان میخوردند، گویا روح تازه در بدنشان می دمید. این کار شش ماه ادامه داشت. توضیح آنکه نه دهم مخارج فوق از تویسرکان و یک دهم از جاهای دیگر تأمین شده است. از ساعت ۹ صبح تا ۸ عصر حدود ۵۰۰ نفر سپاهی، بسیجی و ارتشی پذیرایی می شد، و در تمام مدت ۶ ماه به کسانی که احتیاج به غذا داشتند نهار و شام داده شد و در تمام روز با چای و شربت و دوغ و یا نان و پنیر پذیرایی به عمل می آمد و در ایام دهه عاشورا همیشه جلسات نماز جماعت و تبلیغ و عزاداری در پایگاه صلواتی و پایگاه ادوات و غیره انجام می شد. پس از انقضاء مدت ۶ ماه، ۱۰۸ قلم اعم از پول نقد و ادوات، یکدستگاه موتور برق، ۴۱ عدد پتو و غیره طبق رسید به فرماندهان تحویل داده شد.
همچنین در تاریخ ۹۵/۱/۳۰ از طرف سپاه پاسداران شهرمان از اینجانب دعوت شد تا چند روزی به جبهه بروم و برای رزمندگان سپاهی و بسیجی صحبت نموده آنان را جهت مبارزه با دشمنان بعثی عراق تقویت نمایم و نیز احکام مورد نیاز را تذکر دهم. حقیر با کمال میل این درخواست را پذیرفته آماده شدم. ماشین آوردند از قم حرکت نموده روز شنبه اول بهمن ماه به پایگاه ابوذر در سر پل ذهاب وارد و از آنجا به گردان ۱۵۳ که برادران تویسرکانی در انجا بودند رفتم. پس از رفع خستگی و هنگام غروب از گردان همدانی ها تا آن محل که ۲ و ۳ کیلومتر بیشتر نبود چند نفر آمدند و مرا به آن گردان بردند تا آنکه شب را نمار جماعت خوانده و سخنرانی نمایم. پس از انجام وظیفه و اقامه نماز صبح به جماعت و گفتن سخنانی چند، مرا به گردان مخابرات بردند. اغلب بچه های این گردان به سن کمتر از ۲۰ سال بودند همه اوقات شبانه روز به یاد گرفتن و مکالمه با بی سیم تمرین می کردند. تعداد زیادی از این عزیزان از بچه های تویسرکان بودند و تعدادی هم از همدان. چه بچه هایی، بچه های عزیزی که پدر و مادرشان راضی نبودند یک شب آنها را نبینند ولی برای رضای خدای از آنها دست کشیده و آنان را به جبهه های جنگ فرستاده بودند. نماز مغرب و عشا را با آنها در این پادگان با شوق زیادی می خواندم و پس از نماز برای ایشان سخنرانی می کردم و صبح ها نماز را با جماعت اقامه و مسایلی می گفتم. سرتا پا گوش بودند و مسایل مورد نیاز خود را می پرسیدند بنده لذت می بردم و از این جهت که ایامی چند در میان رزمندگان جان بر کف باشم و برایشان صحبت کنم و آنان هم خوشحال بودند که مسایل خود را که غالبا جوانان از اظهار آن مسایل شرم می کنند با من در میان بگذارند.
جوش و خروشی بود. برای حمله بر دشمن روز شماری می کردند و وصیت نامه می نوشتند. نه وصیت نامه مادی و شخصی بلکه موعظه می کردند و پند و اندرز می دادند و مردم پشت جبهه را تشویق و ترغیب می نمودند. روز دوشنبه سوم بهمن ۶۲ به اتفاق همه گردان جهت خواندن دعای توسل به غاری که در بالای کوه بلندی بود رفتیم.
غوغایی شد حالی برای مان آمد. حالی که از جوانان و بچه های کم سن و سال کسب کردم. آری از این غار که در دامنه کوه قرار گرفته بود به یاد غار حرا در مکه معظمه افتادم. در آن غار حضرت محمد تا با خدا مشغول راز و نیاز بود ولی در این غار پیروان واقعی آن بزرگوار حضور داشتند. در آن غار بیش از یک نفر نمی توانست نماز بخواند ولی این غار حدود ۲۰۰ نفر را درون خود جای داده بود. دعای توسل خوانده شد، نوحه و سینه زنی انجام گرفت. وقت مغرب برای ادای نماز به مسجدی که از چند چادر متصل به هم درست شده بود رفتم شب ها بسیار سرد بود عده ی زیادی هم بسیجی تازه وارد در این مسجد بیتوته می کردند، زیرا هنوز محل مناسبی برای آنان در نظر گرفته نشده بود. با سرما می ساختند و خوشحال بودند زیرا برای خدا بود. روزها نماز جماعت را به اتفاق سپاهیان و بسیجیان مستقر در گردان ۱۵۳ که همه آنها بچه های تویسرکان بودند می خواندم و و برای آنها صحبت می کردم و احکام می گفتم. شب که به گردان مخابرات باز گشتم تعداد زیادی از بچه ها را به صف کرده بودند که در میان گردان ها جهت بی سیم چی تقسیم نمایند. بین آنان و فرمانده مشاجره بود. عده ای می گفتند باید ما را زودتر و قبل از دیگران بفرستید. و عده ای دیگر می گفتند باید ما را زودتر ببرید. زیرا گمان می کردند که شب حمله است، آنها برای مبارزه و شهادت پیش دستی می کردند و برای شهادت و سبقت در آن می گریستند. پس از ساعتی بین آنان مصالحه برقرار شد. آنها ساکت شدند بعدا معلوم شد آنان را برای مانور می برند.
تا صبح روز آینده همه گردان از جمعیت خالی شد زیرا همه آنها به مانور رفتند. صبح شنبه، تلفنی از پادگان سرپل از حقیر تقاضا کردند که از مخابرات به پادگان بروم که از آنجا به اتفاق چند نفری روحانی به اردوگاهها برویم و بچه ها را تشویق کنیم. ماشین آوردند ساعت ۹/۵ صبح آنروز وارد پادگان و از آنجا به طرف اردوگاه رفتیم، که در آنجا چند گردان در سنگرهای دو، سه نفری که روی آنها هم پوشیده نبود مستقر بودند در دو محل نماز جماعت اقامه کردم و مختصری فرمانده و مختصری هم بنده برای آن رزمندگان صحبت نمودیم نزدیک عصر از آنجا به گیلان غرب و از آنجا به اردوگاه چند گردان دیگر که هنوز مشغول کندن سنگر بودند رفتم باران کم کم میبارید، رزمندگان چون سنگر آماده نداشتند در زحمت بودند. پس از ملاقات با تعدادی از آنان به پادگان ابوذر بازگشتم.

[ادامۀ تألیفات]

در این مدت نیز توفیقاتی به لطف الهی شاملم شده است. از جمله تألیف کتاب «حیقوق نبی» که در سال ۱۳۷۲ پنج هزار نسخه برای آشنائی با شخصیت این پیامبر بزرگ منتشر شد. پس از آن تألیف کتاب «پیامبران در ایران» در سال ۱۳۸۰ که هم اکنون چاپ سوم آن توسط انتشارات جامعه مدرسین قم منتشر شده است.
لازم به ذکر است تمام این مدت از راه کسب و کار ارتزاق نموده ام با اینکه از مراجع عظام اجازه نامه هایی مبنی بر دخالت در امور حسبیه و اخذ حقوق واجبه و مصرف آن را داشته ام اما تلاش کرده ام از این امور استفاده شخصی نکنم. اجازه نامه های مذکور که از سوی مراجع معظم تقلید به اینجانب داده شده است عبارتند از اجازه نامه از حضرت آیت الله العظمی امام خمینی (ره)؛ حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی (ره)؛ حضرت آیت الله العظمی اراکی (ره)؛ حضرت آیت الله العظمی شریعتمداری (ره)؛ حضرت
آیت الله العظمی نوری همدانی (مدظله العالی)؛ حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدظله العالی) و حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی (مد ظله العالی).

[چند نصیحت و سرگذشت آموزنده]

اکنون که این مطالب را می نویسم نزدیک به هشتاد سال از عمرم می گذرد، معمولاً افرادی که به این سن می رسند، غالبا هوی و هوس ندارند و نمی خواهند خودنمایی نمایند. لذا بنده که این مطالب را می نویسم فقط برای آن است که شاید برای دیگران فایده ای داشته باشد. در این مدت تجربیاتی اندوخته ام و فراز و نشیب هایی دیده ام. گرفتاری هایی برایم پیش آمده، همان طور که برای دیگران پیش می آید ولی در همه جا لطف و فضل خدا را مشاهده کرده ام. این نبود مگر به جهت توکل به خدا و می نمودن در برابر مصائب و شدائد و بی اعتنایی به زخارف زودگذر دنیا، ( الا بذکر الله تطمئن القلوب) از جمله تجربیات آن است که گاهی کارهای کوچک و کم هزینه ای برای رضای خدا انجام داده می شود ولی نتایج خوبی دارد. به عنوان نمونه از خودم سه مطلب کوچک و کم هزینه برای رفع خستگی می نویسم.
۱- حدود ۱۰ سال قبل و در دوران رژیم پهلوی، ورقه ای از قم به دستم رسید که تعداد ۳۶ سطر شعر در آن در موضوع اصول الدین با زبان ساده و شاید بچه گانه در آن چاپ کرده بودند. از مضامینش خوشم آمد. تصمیم گرفتیم آن را کپی و تکثیر کردم هر هفته به یکی از دبستان ها می رفتم و جریان را به مدیر مدرسه می گفتم و تقاضا می کردم زنگ مدرسه را بزند و بچه ها را به صف کند. مدیر با کمال رغبت قبول می کرد و خواسته را انجام می داد. وقتی صف می کشیدند به بچه ها می گفتم چند ورق از این اشعار به شما می دهم. هر کسی تا هفته دیگر اشعار را حفظ کرده باشد به او جایزه می دهم. یک مرتبه هم اشعار را برای آنها میخواندم.
پس از برگشتن از دبستان تعدادی خودکار و دفتر تهیه مینمودم که ارزش هر خودکار و دفتر پانزده ریال پیشتر نبود. هفته بعد به همان دبستان میرفتم. در سر صف از آنها میخواستم هر کس که اشعار را حفظ کرده است بخوانند. هفته اول سه چهار نفر حفظ کرده بودند به هر کدام از آنها علاوه از تشویق یک خودکار و یک دفتر میدادم.
هفته آینده تعدد حفظ کنندگان دو مقابل شده بود همینطور هفته بعد زیادتر جایزه میگرفتند. یادم هست در دبستان محمد به یکی از بچه ها که پدر و مادرش بهایی بودند وقتی شروع کرد و به جایی رسید و گفت شکر خدا مسلمونم اصول دین را میدونم،، اصول دین پنج بود، دانستنش گنج بود» دو جایزه به او دادم. این جریان به جایی رسید که در بعضی از کوچه ها، بچه ها به عنوان خواندن سرود، اشعار اصول دین را می خواندند. پس از سالها از این جریان، بعضی افراد که مدیر و یا دکتر بودند، می آمدند آشنایی داده و پس از تعارفات معمولی می گفتند ما محصل فلان دبستان بودیم، شعر اصول دین را یاد گرفتیم. اکنون تقاضا داریم که یک نسخه از آن اشعار را برای فرزندانمان بدهید. من هم کپی نموده و به آنان میدادم.
روزی در همدان سوار تاکسی شده بودم که به میدان امام بروم. هنگام پیاده شدن راننده تاکسی که موی صورتش سفید شده بود، سر بلند کرد و گفت: حاج آقا اگر شعری بخوانم به من جایزه میدهی؟ گفتم، بخوان و شروع کرد به خواندن اشعار: .
دین شرط أدمیته/ بی دینی حیوانیته…
پس از آن گفت من محصل فلان دبستان بودم که این اشعار را حفظ کردم. ملاحظه می فرمایید یاد دادن مطلب مهمی که اصول دین میباشد، به این آسانی و هزینه کم به صدها نفر کم سن و سال که به یادشان بماند چه نتیجه معنوی و خداپسندانه ای در بر دارد. اکنون یک صفحه از آن اشعار در اینجا مینویسم به امید اینکه به بچه های خود یاد بدهید.
۲- شصت سال قبل در این شهر شخص محترمی بود بنام علی اصغر خدادادی، در امور کسب و کار فعال بود برای اولین بار در این شهر کارخانه کبریت سازی دایر کرد و تعداد زیادی دختر و پسر بی کار را مشغول به کار نمود. محصول کارخانه هم خیلی خوب و آبرومندانه بود. این کارخانه در بیرونی ساختمان «مظفر السلطان» که جای بسیار باصفا و دارای اشجار و فضای سرسبز بود، قرار داشت. یک استخر بزرگ که از آب چشمه جاری استفاده می کرد وجود داشت. این شخص محترم از بنده دعوت کرد که روزها در آن محل برای کارگران نماز جماعت برقرار کنم.
من هم قبول نموده و استقبال کردم، همه روزه بعداز ظهر در کنار همان استخر، جمعیت زیادی از کارگران پسر و دختر صف می کشیدند و نماز را به جماعت می خواندند. اخلاق و احکام برایشان می گفتم و این اقدام در آن شرائط اثر مهمی داشت به طوری که هنوز هم افراد مسن و ریش سفیدی که بنده را می بینند و به یاد آن دوران می افتند و از تأثیر آن می گویند.
۳- روزی از منزل به محل کارم می رفتم به جهاتی کوشش می نمودم از کوچه ها و پس کوچه های خلوت بروم. مسیرم از کوچه پایین محله منتهی به قلعه ی شاهزادگان بود. این محل سه دالان مسقف و تاریک داشت در آن وقت زمستان و هوا سرد بود. یک عبای ماهوتی نو و زمستانی پوشیده بودم وقتی که به دالان دوم رسیدم دالان تاریک را روشن دیدم. نزدیک رفتم، سگی را دیدم که کرک بلند و زیادی داشت و آتش گرفته بود. احتمالا بچه های فضول با نفت آن را آتش زده بودند. حالت عجیبی به من دست داد. در صدد خاموش کردن آن حیوان برآمدم. وسیله ای جز عبایم نبود. فورا عبا را از دوشم برداشتم و به سگ پیچیدم. آتش خاموش شد. دیدم سگ زنده است آتش به پوست بدنش رسیده و صدمه دیده بود کسی از آنجا عبور و تردد نمی کرد ناچار شدم به هر زحمت بود سگ را تا خیابان آوردم. داروخانه مرحوم جدیدی در آن زمان در خیابان انقلاب فعلی بود. پمادی برای سگ تهیه کردم و به تن او مالیدم و بعد سگ را در کوچه رها کردم. عبا را نیز که پر از موی سگ شده بود بیرون انداختم. هر وقت این ماجرا یادم می افتد پس از این مدت طولانی لذت آن را درک می کنم.
۴- اکنون دارای دو فرزند پسر و یک دختر هستم که الحمدلله از جهت علمی و معنوی به مقام خوبی رسیده اند و خدمتگزار جامعه هستند. به وظایف اسلامی و انسانی خود عمل می کنند که به وجود آنان افتخار می کنم.
فرزند ارشدم دکتر یحیی فوزی مشغول تحقیق و تألیف و استاد دانشگاه است که تا کنون چند کتاب ارزنده تألیف نموده است. ایشان در تألیف کتاب حیقوق نبی و پیامبران الهی در ایران مرا یاری نموده و کمک با ارزشی کرده است که از وی تشکر و قدردانی می کنم. محمدحسین فوزی هم پس از اخذ مدرک لیسانس در دانشگاه آزاد اسلامی مشغول فعالیت و انجام وظیفه است. یگانه دخترم به نام معصومه که پس از مدرک فوق لیسانس در دبیرستانهای دخترانه و برخی از دانشگاه های ملایر تدریس کرده و می نماید که تاکنون صدها دانشجو را تعلیم و تربیت دینی داده است. همسرم هم بانو حاجیه خانم منیره مقدسی که در تمام این مدت همراهم بوده و در کمال جدیت و با مدیریت به زندگی ما با مهمان نوازی و اخلاق نیکوی خود آبرو و صفا می بخشید. متأسفانه این همسر با دیانت و غرق در محبت اهل بیت(ع) در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۲ پس از شش ماه کسالت قلبی در شب جمعه بین نماز دعوت حق را لبیک گفت و به رحمت الهی واصل شد. که ثواب این کتاب را به روح پاک ایشان اهدا می کنم. و در خاتمه از خداوند عاقبت بخیری و عزت و سر بلندی اسلام و مسلمین و تعجیل در ظهور منجی عالم حضرت صاحب الامر را مسئلت دارم.
اللهم وفقنا بطاعتک. (زندگی در پرتو دین، صص ۳۷۷- ۳۹۳)

منابع:

۱- انصاری، حسین، یادمان تویسرکان؛ مقالات دو نشست پیشینه و توانمندی های تویسرکان،قم، نشر انصاری، اول ۱۳۸۵.

۲- فوزی تویسرکانی، ولی الله، زندگی در پرتو دین؛ اصل و ترجمه عقودالجواهر، قم، دارالفکر، اول ۱۳۸۸.

۳- گزارش نشست مقدماتی شیخ محمد نبی تویسرکانی،. http://www.h-ansari.net/1392/04/19/گزارش-من-از-نشست-شیخ-محمد-نبی-تویسرکانی/

۴- ویکی نوشتار اینجانب در ویکی پدیا با عنوان «شیخ محمد نبی تویسرکانی» https://fa.wikipedia.org › wiki › محمد…
محمدنبی بن احمد تویسرکانی – ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 

لینک متن اصلی

 

درباره نویسنده